تبلیغات
وبلاگ شخصی ایمان - مطالب شعر و ترانه
1390/12/22

نرم نرمک می رسد اینک بهار

   نوشته شده توسط: ایمان محمدی    نوع مطلب :شعر و ترانه ،



بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری


1390/09/1

دوباره می‌سازمت وطن

   نوشته شده توسط: ایمان محمدی    نوع مطلب :شعر و ترانه ،


دوباره می‌سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویش

 
دوباره ، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم،
ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ی آنچنان خویش


کسی که « عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه ،
به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم
کنار نوباوگان خویش

 
حدیث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دمان خویش
دوباره می بخشی ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش 

سیمین بهبهانی


1390/06/8

گل ناز

   نوشته شده توسط: ایمان محمدی    نوع مطلب :شعر و ترانه ،

متن ترانه فوق العاده گل ناز از فریدون



گل نازم
تو با من مهربون باش
واسه چشمام پل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستاره است
مثه ابرا دل من پاره پاره ست
دوباره عطر تو پیچیده در باد
نفس امشب برام عمر دوباره است
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل نازم بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من میاره
تماشای تو زیر عطر بارون
چه با من می کنه امشب دوباره
شب و تنهایی و ماه و ستاره
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش

آه ...
گل ناز
گل ناز
گل ناز
دست خواهش کودکانه ام قد می کشد تا ساقه ات


1390/02/12

...

   نوشته شده توسط: ایمان محمدی    نوع مطلب :شعر و ترانه ،

چه امید بندم در ابن زندگانی
که در ناامیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی

بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز

بود کاندرین جمع ناآشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

ندانم در آن چشم عابدفریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟

ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد؟
ندانم که از بخت بد، آخر کار
لبان که از ان لبان کام گیرد؟
دکتر علی شریعتی


1389/12/7

سلام آخر

   نوشته شده توسط: ایمان محمدی    نوع مطلب :شعر و ترانه ،


سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمی رد
اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه


1389/07/15

الا ای آهوی وحشی کجایی - حافظ شیرازی

   نوشته شده توسط: ایمان محمدی    نوع مطلب :شعر و ترانه ،

الا ای آهوی وحشی کجایی                  مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس              دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم                       مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش         چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان            رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید                     ز یمن همتش کاری گشاید
مگر وقت وفا پروردن آمد                        که فالم لا تذرنی فردا آمد
چنینم هست یاد از پیر دانا                   فراموشم نشد، هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی               به لطفش گفت رندی ره‌نشینی
که ای سالک چه در انبانه داری             بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا دام دارم                     ولی سیمرغ می‌باید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش          که از ما بی‌نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی                چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی
مده جام می و پای گل از دست            ولی غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمه‌ای و طرف جویی            نم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز من چه وزن آرد بدین ساز               که خورشید غنی شد کیسه پرداز
به یاد رفتگان و دوستداران                   موافق گرد با ابر بهاران
چنان بیرحم زد تیغ جدایی                  که گویی خود نبوده‌ست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش               مدد بخشش از آب دیده‌ی خویش
نکرد آن همدم دیرین مدارا                  مسلمانان مسلمانان خدا را


1389/06/15

سرزمین بیکران

   نوشته شده توسط: ایمان محمدی    نوع مطلب :شعر و ترانه ،

ایــــران ای سـرای مـن          خـاکـت طـوطیــای مـن
جاویــــدان بهشت مـن          عشقت کیمیـــای مـن
ای سـرزمیـن بیــــکران          ای یــادگـار عــاشقــان
ای خفتـه در میـان تــو          در قــلب مهــربــان تــو
هــزاران شهیـد بی گنــاه نــوجــوان
هزار عاشق گذشته در رهت ز جان
ایــــران ای سـرای مـن          خـاکـت طـوطیــای مـن
جاویــــدان بهشت مـن          عشقت کیمیـــای مـن
ای تخت جــاودان جــم          ای ارگ بیکـــــران بــــم
همچو هگمتـان پـایـدار          همچو بیستون استوار
خاک عاشقان بی قرار          ای دیــار مهــر و افتخـار
ایـــــــــــــــــــــران

«پرواز همای»


1389/06/15

من غلام قمرم

   نوشته شده توسط: ایمان محمدی    نوع مطلب :نکته ها ... ،شعر و ترانه ،

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

«مولوی»


1389/06/14

یادم نیست ...

   نوشته شده توسط: ایمان محمدی    نوع مطلب :شعر و ترانه ،

اسم من چیست؟خدایا چه کنم،یادم نیست!
امشب آماده شدم تا چه کنم؟یادم نیست!

من که همسایه ی نزدیک شقایق بودم،
پا شدم آمدم اینجا چه کنم؟یادم نیست!

من چرا از تو بریدم؟وچرا برگشتم؟
و بنا شد که دلم را چه کنم؟یادم نیست!

من نشانی دل دربه درم را،زیبا
از تو پرسیده ام ،اما چه کنم؟یادم نیست!

این نوشته غزل کیست که من می خوانم؟
اسم او چیست؟خدایا چه کنم؟یادم نیست!


1389/06/12

تئاتر زندگی

   نوشته شده توسط: ایمان محمدی    نوع مطلب :شعر و ترانه ،

دوباره بازیچه شدم توی تئاتر زندگی
تو این نمایشنامه دل شكسته شد به سادگی
نقش نبودن واسه توست نقش شكستن مال من
صندلی خالی از تو شد ای بی صدا حرفی بزن
تو یادتو و نبودنت رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم
خورشیدمون، كاغذی بود، فقط دكور بود و همین
گلوله های برفیمون،آب نشدن روی زمین
پرده به آخرش رسید،تكرار تلخ خواهشم
رو صحنه بی تو، حالا من،غمگین ترین نمایشم
تو یادتو و نبودنت رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4